خواستم بگم دروغ چرا ؟؟
-
باشکستنت شکستم عاشقم عاشق و خسته
-
-
پای تو موندم و ساختم دل به هیچ کسی نبستم
-
-
نه به عشقت نه به عشقم قسم دروغ نخوردم
-
-
بازی برده رو باختم به تو باختم و نبردم
-
-
خیلی سخته عاشقونه موندن دل به هیچ کسی نبستن
-
-
چه عذابی که امروز تو رو دارم و ندارم
-
-
موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم
-
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند
گفتم ای عشق بیا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب ما را
چه شد آن زمزمه هر شبه ما ای دوست
چه شد آن صحبت هر روزه یاران یارا
چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را.
مثل روز برام روشنه
که این خورشید
سی خاطر ماس
که این قدر خوش و خجسته س
مثل مهتاب تو شب
که همه جا و هر کجا
آبی آبیه
خیلی خوب می دونم
که ماه همون ماه شوخ و افسون
سی بردن دل ما
خالی کنج لبونش نهاده
هی ماه ... ماه !
برو که مهمون قشنگ تو خونم دارم .
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد
رنگ سال گذشته را دارد همه لحضه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را هم چنان می کشم به دنبالم
ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
(( یک نفر از غبار می آید )) مژده تازه ی تو تکراری ست
یک نفر از غبار امد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه .....
دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرق شان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
آه.... چندی ست شعر هایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدای شان زده ام دوست دارند دوستان لالم .